|
|
|
|
|
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
وآنچنان مات که حتی مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
از پاسخ من معلمان آشفتند هرآنچه که از دهانشان درآمد گفتند ولی من هنوز به این معتقدم از جاذبه ی تو سیب ها زمین می افتد
سیه چشمی به کار عشق استاد به من درس محبت یاد میداد مرا از یاد برد آخر ولی من به جز او عالمی را بردم از یاد |
||
|
|
|
|
|
از باغ میبرند چراغانیت کنند تا کاج جشنهای زمستانیت ای گل گمان مبر به روز جشن میروی شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند ای یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند تا زندانیت کنند یک نقطه بیش فرق رحیم ورجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست شاید بهانه ایست تا قربانیت کنند |
||
|
|
|
|
|
یک شبی شیطان به طور وسوه داد بازی این دل بیمار ما
یک دل آلوده و پر از گناه کرد شیرین کار شهر آشوب را یک دو کامی چند از پایپی زدیم هی شروع شد بازی بازیگران بازی بس ناجوان مرادانه ای با گذشت از یاد آن مردان پاک کاش خدا بخشد مرا بد کرده ام با خدا و با خود و با دیگران گر خدا بخشد مرا یاری کند مرا در راه خویش راهی کند من همی خواهم از آن رب بخششی نیست این حرف از سرٍ سردل خوشی گوش کن حرف دل بیمار را آخرین بار است که کردم این کار را ای خدا رویم نمی آید دگر من بیارم اسم زیبای تو رو گفته بودی تو بیا میخشمت یعنی جا دارد مرا بخشاییم من یه چند روزی در دل ترسی از آن دارم مرا ول کرده باشی مرا عفو کن خدا لابه گفتم تو بنده پروری بنده نوازی ولی خود گفته بودی در کتابت اگر بنده ای بسیار بد کرد اگر او خواهد هم نتوان برگشت ولی باز هم به تو امیدوارم خدایا مهربانی بی نیازی مرا عفو میکنی چون تو خدایی نمیدانم دگر یا رب چه گویم غلط کردم غلط کردم غلط کردم شعر از فریدون حیدری نظریادتون نره |
||
|
|
|
|
|
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارق از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یا رب ازچه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را بهدستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نیشتر عشقش به جانم میزنی دردم از لیلاست آنم میزنی خسته ام زین عشق دل خونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دگر نیستم این تو لیلای تو... من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا وپنهانت منم سالها با جور لیلا ساختی من در کنارت بودم نشناختی کردمت آواره ی صحرا نشد گفتم عاقل میشوی اما نشد سوختم در غم یک یاربت غیر لیلا در نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتی بلی حال این لیلا که خارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته راهت کنم |
||
|
|
|
|
|
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عاقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش چون تو هم تنها تر از من می شوی آرزو دارم تو هم عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را معنی برخورد های سرد را |
||
|
|
|
|
|
دوباره شنبه وقتی می دویدی به من با پاکتی میوه رسیدی ودربرخوردما روی زمین ریخت تمام سیب هایی که خریدی و1شنبه برای عذرخواهی «گلابی،سرمه ای چادر سفیدی» وباریدی چنان 1 شنبه ام را که از سقف 2شنبه می چکیدی 2شنبه صبح از آن سوی کوچه صدای قلب من را می شنیدی وعصرش که تهِ کوچه رسیدم خودت در سینۀ من می تپیدی 3شنبه با طنابی از تبسم مرا بر دار لبخندت کشیدی مرا آتش زدی در 4شنبه وبا خوشحالی از رویم پریدی ودر خاکستر من 5شنبه شبیهِ گرد بادی می وزیدی وجمعه طبع شوخی تو گل کرد به من گفتی شتر دیدی، ندیدی |
||
|
|
|
|
|
تقویم روزهایم به هم خورده و گم است بی تو چه فرقی می کند امروز چندم است حالا به حرفهای دلم گوش می دهد سایه که سالهاست بدون تکلم است دیگر دلم پس از تو به دریا نمی زند اینجا که چشم های همه بی تلاطم است مجنون شده (خل شده،) (اصلاً روانی است) اینها همه پچ پچ و نجوای مردم است دیگرمیان کوچه به سمتت نمیدوم شاید قبول کرده ام که اینها توهم است |
||
|
|
|
|
|
همین که چشم تو بر من نگاه می انداخت مرا به وسوسۀ یک گناه می انداخت اگرچه بودن با تو گناه بود ولی گناه کار دلم که راه می انداخت می آمدی ونگاهت که پاک وروشن بود مرا دوباره به روز سیاه می انداخت فشارچشم تو کم بود آن وسط لکنت مرا همیشه زچاله به چاه می انداخت تفاوت تو و دریا به لحن گرمت مرا سکوت تو در اشتباه می انداخت و روز بعد از آن عشق توبه می کردم که باز چشم تو بر من نگاه می انداخت |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
از دوستانی که دوست دارن قصهْ زندگیمو بدونن رو ادامهْ مطلب کلیک کنن
من قصه زندگیمو به صورت شعر نوشتم ... ادامه مطلب |
||